منوچهر خان حكيم

108

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

محمّد شيرزاد با لشكر يلداق زمين متوجّه خاور شد كه اين خبر به جمشيد خاورى رسيد كه لشكر يلداق به عزم تسخير خاور مىآيند . جمشيد اشاره كرد كه در دروازه خاكريز نمايند و آب در خندق‌ها افكنند و حصارى شوند . چون محمد رسيد ، نهيب داد تا دلاوران يلداق دور شهر را محاصره نمايند و فرود آمدند . اما روزى ديگر محمد شيرزاد مكمّل و مسلح شده ، بر مركب سوار شده به زير طاق دروازهء خاور آمده گفت : اى مردم خاور ! جمشيد را بگوييد كه در پيش طاق آيد كه با او دو كلمه حرف دارم . اين خبر به جمشيد رسانيدند . پس جمشيد به پيش طاق آمده در برابر محمد ايستاد . محمد شيرزاد گفت : اى جمشيد ! مرا محمد ابن امير خان سپهسالار مىگويند كه پدر من سپهسالار اسكندر ذو القرنين است ، و تو مرا گرفته بودى و در دريا انداخته بودى . ديدى كه چگونه خدايى دارم كه لطف بىزوالش شامل حال بنده شده است ، كه مرا از آن مهالك گرداب و غرقاب به ساحل نجات رسانيده ! اكنون از شهر بيرون بيا و اطاعت من اختيار كن و ما تو را به خدمت اسكندر برده و در خدمت او مسلمان شو تا برقرار سابق مملكت خاور را به تو بخشد . صيقل كلام محمد شيرزاد زنگ كفر و طغيان از دل جمشيد زدوده و نور ايمان در دل او شعله زدن گرفت . جمشيد گفت : اى دلاور ! حقّا كه خداى تو بر حقّ است . دغدغه به خاطر مرسان كه مسلمان خواهم شد . پس جمشيد فرمود دروازهء شهر را گشودند و با جمع اركان دولت از شهر بيرون آمده ، به خدمت محمّد شير [ زاد ] رسيد و كلمهء طيبهء لا إله الّا اللّه بر زبان جارى كرده از سر صدق و اخلاص مسلمان شد و محمد را به اعزاز و اكرام تمام داخل شهر نموده به بارگاه خود فرود آورد و به خدمت او كمر بست . روز ديگر محمد دلاور ، يكى از اركان دولت را به نزد جمشيد فرستاد و پيغام داد كه : تو را در پس پردهء عصمت ، دخترى است به نام روح‌افزا بانو ؛ مىخواهم كه او را بانوى حرمسراى من كنى تا شأن و شوكت تو از داشتن مثل من دامادى زياد شود . چون آن مرد پيغام محمد را به جمشيد ( 67 ) رسانيد ، جمشيد بسيار متفكّر شد و گفت : آن وقت كه محمد را به دريا انداختم ، دختر من از ترس من گم شد ؛ اگر به عرض محمد رسانم به خاطرش مىرسد كه من بهانه مىكنم و مىخواهم دختر به او ندهم . پس به آزردگى